تبلیغات
واژه - شعر"افسانه باران"از فریدون مشیری
واژه
واژه هارابایدشست. واژه بایدخودباد, واژه بایدخودباران باشد.
پنجشنبه 3 آذر 1390 :: نویسنده : پروانه

شعر "افسانه باران" سروده ی فریدون مشیریه و جزیی از مجموعه شعر "ابر و کوچه" است.شاید شعر "کوچه" رو قبلا خونده باشید که واقعا زیباست و جزیی از همین مجموعه شعره.حالا این شما و اینم شعر:

 

 

افسانه باران

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
...
بقیه شعر در ادامه مطلب!
افسانه باران
شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
گه پای می کوبید روی دامن
کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
سی سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت
شکسته است
خود را چنین ‌آسان چرا کردی فراموش
تنهای تنها
خاموش خاموش
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
دست زمان نای تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
این دل که می لرزد میان سینه تو
این دل که دریای وفا و مهربانی است
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهای تن تست
این مهربانی ها هلاکت میکند از دل حذر کن
از دل حذر کن
از این محبت های بی حاصل حذر کن
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن
یا درکنار زندگی ترک
هنر کن
یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان
تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی
برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای
باران
چشمان تبدار نمی خفت
او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت






نوع مطلب : باغ شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 07:31 ق.ظ
What's Happening i'm new to this, I stumbled upon this I have found It positively useful and it has helped me out loads.

I'm hoping to give a contribution & help different customers like its helped me.

Good job.
چهارشنبه 15 شهریور 1396 04:56 ق.ظ
Hi there would you mind letting me know which hosting company you're utilizing?
I've loaded your blog in 3 completely different web browsers
and I must say this blog loads a lot faster then most. Can you recommend a good web hosting provider
at a reasonable price? Thanks, I appreciate it!
سه شنبه 13 دی 1390 01:09 ب.ظ
شعر قشنگی بود با اسم هر چی از هر جا
چهارشنبه 7 دی 1390 09:10 ب.ظ
سلام پروانه جون.
وای من عاشق شعرهای مشیری م.
خیلی میدوستمشون.
راستی حاضر به تبادل لینک هستی آیا؟
اگه بودی منو به اسم دردونه بلینک و بهم بگو که با چه اسمی بلینکمت؟
باشه؟
شنبه 5 آذر 1390 02:11 ب.ظ
سرم گیج میره.وقتی بهش فکر می کنم چشام سیاهی میره.چه لحظه ی نحسی بود.

یک آن قلبت پر میشه از حسی که نمی دونی چیه.نمی دونه آخر چیزی که الان تازه در

درونت متولد میشه چیه.یه جورایی انگار همه چی با اون چیزی که تو قلبت به وجود اومده،

مخالفه.با این که می دونی حماقت محضه ،به ندای قلبت گوش میدی.

لبخندی به تلخی زهر می زنی اما برات شیرینه.زندگی ات درست از همون لحظه است

که عوض م

سلام خوبی
من عاشق این شعر ها هستم
ببخشید من خودم رو معرفی نكردم من مهدی 23 از بوشهر
من عاشق شعر هستم و اون دوتا پست بالایی رو زیاد حال نكردم نمیدونم كی هستند این گونه پست ها افراد به خصوصی رو داره ببخشید مزاحم شدم منتظرم به من هم سر بزن یادت نره
پنجشنبه 3 آذر 1390 03:35 ب.ظ
شعر قشنگی بود و زیبا و دلنشین
راستی من الان دارم یه داستان می نویسم یعنی 6 قسمتش رو نوشتم اسمش افسانه موسونگ و تو وبلاگم گذاشتمش یه خواهش ازت دارم می تونی بری شش قسمتش رو بخونی و نظرت رو دربارش بهم بگی ایشالا همین روزا قسمت هفتمش هم می ذارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

ادبیات و... دیگر هیچ!
مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دانلود رایگان کتابهای الکترونیکی فارسی www.zirebaran.org-----> دریافت کد شکل ایکون

شیعه آرت