تبلیغات
واژه - داستان "خونابه ی انار" از جلال جووووووووووووووووووون!
واژه
واژه هارابایدشست. واژه بایدخودباد, واژه بایدخودباران باشد.

خوب! خوب! خوب!

من اومدم با داستانی از جلال آل احمد.داستان "خونابه ی انار"از مجموعه داستان پنج داستان که بعد از مرگ جلال چاپ شده.اولین داستان این مجموعه به نام گلدسته ها و فلک تو کتاب ادبیات دبیرستان هم بوده.خونابه ی انار آخرین داستان این مجموعه داستانه.

 

خونابه ی  انار

       سر دیوار دخمه دو لاشخور نشسته بودند.بامنقارهای برگشته و سر و گردن های تو کشیده وپنجه هایی که هم چون مخی به سنگ فرورفته بود. وهردو با چشمان ریز و گرد و زردرنگ خود به راه می نگریستند.راه خط سفید مارپیچی بود که از آن دور ها لابد از آنجا که سواد شهری حاشیه ی صاف افق را مشوش می کرد پیش می آمد و می آمد و می آمد تا پای تپه ای که دخمه هم چون شب کلاهی وارونه برسر نهاده بود.وبعد از دامنه ی سنگی تپه بالامی رفت و به در دخمه تمام می شد.در کمرکش باریک راه چند جنبنده ی سیاه رنگ هم چون مورچه هایی در آلودگی غبار می خزیدند و جلو می آمدند.به طرف دخمه می آمدند...

بقیه اش تو ادامه مطلب

خونابه ی انار

سر دیوار دخمه دو لاشخور نشسته بودند.بامنقارهای برگشته و سر و گردن های تو کشیده وپنجه هایی که هم چون مخی به سنگ فرورفته بود. وهردو با چشمان ریز و گرد و زردرنگ خود به راه می نگریستند.راه خط سفید مارپیچی بود که از آن دور ها لابد از آنجا که سواد شهری حاشیه ی صاف افق را مشوش می کرد پیش می آمد و می آمد و می آمد تا پای تپه ای که دخمه هم چون شب کلاهی وارونه برسر نهاده بود.وبعد از دامنه ی سنگی تپه بالامی رفت و به در دخمه تمام می شد.در کمرکش باریک راه چند جنبنده ی سیاه رنگ هم چون مورچه هایی در آلودگی غبار می خزیدند و جلو می آمدند.به طرف دخمه می آمدند.و لاشخور ها با چشم های گرد و دوربین,این چیز های جنبنده و غبار انگیز را می پاییدند.کوفتگی گنگی که در عضلات خود داشتند گرسنگی دور و دراز اخیر را به یادشان می آورد که هی پر باز کنند و چرخی بزنند و از طعمه ی تازه ای که می رسید خبری بگیرند.اما هنوز بویی از آن چیز های جنبنده نمی آمد.این بود که همچنان نشستند و همچنان که چیز های جنبنده نزدیک و بزرگ می شد آن ها گردن های خود را با سر های کوچک مار مانند از تن در می آوردند.تا جنبنده های سیاه رنگ در پس دیواری از چهارطاقی های پای تپه گم شدند و آن وقت یکی از آن دو خیزی برداشت و بال گسترد و روی هوا چرخی زد و برگشت و دوباره سر دیوار دخمه نشست و به دومی گفت:

-ده پاشو! مگر نمی بینی دارند می آیند؟تو هم که چقدر چرت میزنی...

لاشخور دومی به شنیدن این نوید پر و بالش را کمی از هم باز کرد. انگار که بخواهد شپشه ای را بجوید. و گفت:

-خیال می کنی این لاشه های پیر رمقی واسه آدم می گذارند؟آن هم سالی ماهی یک بار؟برای این که بال آدم ناداشته باشد گوشت و پوست جوان لازم است.این پیر لاشه ها اگر رمقی داشتند که به پای خودشان روانه ی "چینوت" پل نمی شدند.آره پسر جان! من ازبس چشمهای کورمکوری این پیر لاشه ها را در آورده ام,دیگر چشم های خودم دارد از کار می افتد.خودت برو ببین چه خبر است.من دیگر از دنیا قطع امید کرده ام.شهر به این گندگی را می بینی؟من می دانم.سالهاست می دانم.از آن وقت که تو هنوز نبودی تا سر دخمه بنشینی.اهل این شهر به خود اورمزد قسم خورده اند که فقط پیرلاشه هایشان را به دخمه بسپرند.جوان هاشان خیلی کار های واجب تر دارن.آره جانم!اما باز گلی به جمال این ها.شهر های دیگر که اصلا در دخمه ها را بسته اند.و آن قدر ندید بدید شده اند که همان پیر لاشه هارا هم می تپانند زیر خاک.تازه یک مثل هم دارند که می گوید:"به گربه گفتند گهت درمان خاک کرد روش"

لاشخور اولی که حوصله اش سر رفته بود و دم به دم سرش را به طرف دیواری می گرداند که جنبنده های غبار کننده پشتش گم شده بودند گفت: هیچ وقت  در تو خیر و برکتی نبود.مرا ببین که به پای تو دارم پیر می شوم.هی پرچانگی هی پر حرفی.

و گلوله شد و از سر دیوار دخمه در هوا جست و بال کشید و رفت تا سرو گوشی آب بدهد.جنبنده های سیاه رنگ پنج تا بودند و چند نفر از جنس دوپا در اطرافش می پلکیدند و با دخمه بان ها کاری داشتند.پرنده ی کنجکاو به طرف ردیف جنبنده های بی حرکت ایستاده کوس بست و با اندکی ارتفاع از بغل آنها گذشت و داخل یکی از آنها بسته ی انار را دید و سفیدی پوشش لاشه را کهزیر بسته ی انار بود و بعد اوج گرفت و برگشت سر دیوار دخمه.نفسش که جا آمد گفت:

- می دانی؟کاش از اورمزد چیز دیگری خواسته بودی.به نظرم گوشت و خون جوان نصیبمان شده باشد.

لاشخور دومی گفت:

این خوش بینی توهم که ما را کشت. آره جانم!آرزو به جوان ها عیب نیست.

لاشخور اولی که  دیگر عصبانی شده بود گفت:

-چه می گویی پیرزن؟خودم بسته ی انار را روی لاشه دیدم.پیرلاشه ها آنقدر میراث خور دارند که این همه انار روی شان نباشد.

به شنیدن این نوید لاشخور دومی سرش را کج کرد و دنبال شپشه ای لای پرو بال خود گشت وگفت:

_برویم

 

واین بار هر دو لاشخور پرکشیدند.هم چون طواف کنندگانی صبور و تازه نفس بر فراز جمع مشایعت کنندگان که ساکت و با طمانینه آداب خود را به جای می آوردند.یکی از دخمه بان ها در دخمه را باز کرد و دیگری بسته ی سفید پوش لاشه را به دوش کشید واز پلکان بال برد. دو نفر از مشایعان انار ها را در هرقدم به زمین می کوفتند وچند نفر می گریستند و سر تکان می دادند و یکی بخور می سوزاند و کودکی سنگی به طرف لاشخور ها پرتاب کرد که سخت جسورانه در اطراف جمع پر می کشیدند.کسی به کودک پرخاش کرد و لاشخور ها دور شدند و به سوی دیوار پشت دخمه رفتند و نشستند و نفس تازه کردند و دیدند که دخمه بان ها دوتایی لاشه را به جایش گذاشتند و رفتند.

-چرا سفیدی را پاره نکردند؟

-چه می دانم جوان.اصلا آخر الزمان شده.نمی دانم پس چرا سائوشیانت این ها ظهور نمی کند...من که پنجه هایم قوت ندارد.

و در دخمه که بسته شد لاشخور ها به طرف لاشه کوس بستند و آن که جوان تر بود به یک ضربه ی منقار روپوش را درید و چنگ در گوشت برد.دومی که تازه نشسته بود گفت:

-عجب بویی می دهد! این که بوی لاشه نیست.و اصلا چرا رنگ گوشت اینطور برگشته است؟

وگرسنگی بیش از آن بود که اولی جواب اورا بدهد.این بود که دومی گفت:

-من که از این گوشت نمی خورم.

-به درک.برو دانه انار هارا جمع کن تا یبوست بگیری.

-کله خری نکن جوان!این گوشت و پوست جوان را همین جوری نذر ما نکرده اند.کاسه ای زیر نیم کاسه است. آن قدر هول نزن. خیر نمی بینی ها!

 

اما لاشخور اولی گوشش بدهکار نبود. هم چنان که لاشخور دومی اورا می پایید تا در منقار و چنگالش توان بود درید و کند و خوردو همچه که به تفنن سراغ چشم ها رفت تا خستگی منقار خود را بگیرد چیزی در درونش به هم آشفت و سرش گیج خورد و کنار لاشه افتاد.اول لرزید و بعد گردن افراشت و چنگال هارا  دراز کرد تا آشوب را از خود براند. اما همچنان که بود بر جای سرد شد.لاشخور پیر سری جنباند و در دل گفت:

-بیاه!تا تو باشی دیگر سرتغی نکنی.حال کو تا یک همدم دیگر پیدا کنم.توی این بر بیابان که دیگر لاشه ها هم بوی لاشه نمی دهند.

و پرکشید و به زحمت برخاست و رفت سراغ انار ها که بیرون دخمه در هرقدم ترکیده افتاده بود و خونابه ی قرمز رنگی از کنار دهان هرکدام می تراوید.

                                                                                              

                                                                                             پایان





نوع مطلب : داستان سرا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 05:28 ب.ظ
certainly like your web site but you need to test the spelling on several of your posts.
A number of them are rife with spelling issues and I in finding it very bothersome to tell the truth on the other hand I'll surely come again again.
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:29 ب.ظ
Howdy would you mind letting me know which webhost you're using?

I've loaded your blog in 3 different internet browsers and I must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you suggest a good web hosting provider at a honest price?
Thanks a lot, I appreciate it!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:49 ق.ظ
Hello there I am so delighted I found your website,
I really found you by error, while I was researching on Aol for something
else, Regardless I am here now and would just like to say thanks a lot for a tremendous post and
a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to go through it all at the minute but I have saved it and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to
read a great deal more, Please do keep up the superb jo.
شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:23 ق.ظ
I think that everything published was very reasonable.
However, what about this? what if you composed a catchier post title?
I am not saying your content isn't solid, however what if you added a
post title that makes people want more? I mean واژه -
داستان "خونابه ی انار" از جلال جووووووووووووووووووون!
is a little vanilla. You ought to peek at Yahoo's front page and watch
how they create article titles to grab people
to click. You might try adding a video or a pic or
two to get readers interested about what you've got to say.
Just my opinion, it might make your website a little bit more interesting.
سه شنبه 9 خرداد 1391 01:03 ب.ظ
سلام
خیلی ممنون از اینکه این داستان رو گذاشتید. خیلی توی نت گشتم تا پیدا کردم.
شما داستان خواهرم و عنکبوت رو ندارید بزارید؟ اونم پیدا نکردم .
پروانه چه اسمش آشناس! آره! خوندمش! ولی الان ندارمش شرمنده!
شنبه 19 آذر 1390 01:32 ق.ظ
سلام ابجی تمام امروز ودیروز دنباله نرم افزار فارسی ساز گشتم تا بالاخره پیدا کرم نمیدونی چند ساعت شد تو اپ بعدی حتما میگمشمن دوران راهنماییم بیشتر دوست داشتم البته دبیرستانم سال اولش خوب بودمن می خوام این داستان بخونم ولی الان نیتونم چون یه کارایی دارم بعد میام می خونمش از داستانایی که حیون توشه خوشم میاد
سه شنبه 15 آذر 1390 09:36 ب.ظ
چه قیشنگ
حالا تو میری یا نه؟
سه شنبه 15 آذر 1390 07:20 ب.ظ
شلامممممممم خوبی؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

ادبیات و... دیگر هیچ!
مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دانلود رایگان کتابهای الکترونیکی فارسی www.zirebaran.org-----> دریافت کد شکل ایکون

شیعه آرت