تبلیغات
واژه - زندگینامه و داستان "انتخاب سوپی" از او.هنری
واژه
واژه هارابایدشست. واژه بایدخودباد, واژه بایدخودباران باشد.

سلام!سلام!سلام!

 من دوباره اومدم!

این بار اومدم که یه آپ حسابی بکنم! یه داستان به نام"انتخاب سوپی" از او هنری همراه با دانلود زندگینامه اش.داستان قشنگیه.تو ادامه مطلب بخونیدش و زندگینامه او.هنری رو هم از همین جا میتونین دانلود کنین.حجمشم زیاد نیست.

زبان: فارسی

حجم کتاب: ۵۲ کیلوبایت

تعداد صفحات: ۳

نوع فایل: PDF



 
انتخاب سوپی
 
سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می‌کرد.
وحالا وقتش بود.....
بقیه اش تو ادامه مطلب...

انتخاب سوپی
 
 
سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می‌کرد.
وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی‌توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می‌خورد، سپس به آنها می‌گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می‌کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد.
چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی بود. فقط می‌بایست یک میزدر رستوران پیدا کند و بنشیند.
آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می‌نشست مردم تنها می‌توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس شلوارش رانمی‌دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛
اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت
و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود
که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می‌توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود.
سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد.
با خود اندیشید:" بزودی در زندان خواهم بود ". پلیس به طرفش آمد وپرسید:" کی این کارو کرد؟ " سوپی گفت:" من بودم ". اما پلیس می‌دانست کسانی که چنین کاری می‌کنند، نمی‌ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی‌گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می‌شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: " عالیه! " ووارد شد.
این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد.
شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:" می‌دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام ".
گارسن جواب داد:" پلیس بی پلیس. هی، جو!".
پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی‌آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می‌پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می‌توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:" بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت ". وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.
سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود،
با خود اندیشید:" با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد ". آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می‌بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی‌خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می‌افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:" زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه ". اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت
و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:" چتر مال منه ". سوپی جواب داد:" راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی‌کنی؟ زود باش پلیس آنجاست ". صاحب چتر با ناراحتی گفت:" اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می‌خواهم "... سوپی گفت:" البته که مال منه ". پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می‌خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی‌خواست به زندان بیفتد، آنها نمی‌خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی‌زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان
وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته... و سپس ناگهان یک چیز
شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:" فردا به شهرمی‌روم و کار پیدا می‌کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی‌می‌شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید... ".
دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود.
پرسید:" تو اینجا چه میکنی؟ "
سوپی پاسخ داد:" هیچی ".
پلیس گفت:" پس با من بیا ".
فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند.
 
 
 
گردآوری : گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع : قابیل




نوع مطلب : داستان سرا، زندگینامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : پارس کلوب،
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:59 ق.ظ
Appreciating the hard work you put into your website and
detailed information you provide. It's good to come
across a blog every once in a while that isn't the
same unwanted rehashed information. Excellent read! I've saved your site and I'm adding your RSS feeds to my Google
account.
چهارشنبه 15 شهریور 1396 03:02 ق.ظ
What's up, yes this piece of writing is truly pleasant and
I have learned lot of things from it on the topic of blogging.

thanks.
جمعه 16 تیر 1396 02:38 ق.ظ
First off I would like to say superb blog! I had a quick question which I'd like to ask if you do not mind.
I was curious to find out how you center yourself and
clear your thoughts before writing. I have had a difficult time clearing my thoughts
in getting my ideas out. I do enjoy writing but it just
seems like the first 10 to 15 minutes tend to be lost just trying to figure out how to begin. Any recommendations or
tips? Kudos!
چهارشنبه 7 تیر 1396 05:38 ب.ظ
First of all I want to say fantastic blog! I had a quick question which I'd like to ask if you don't mind.
I was interested to know how you center yourself and clear your head before writing.
I've had trouble clearing my mind in getting my thoughts out.
I truly do take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes tend
to be wasted simply just trying to figure out how to
begin. Any recommendations or hints? Thank you!
یکشنبه 4 تیر 1396 11:17 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب اصل آیا نه نشستن خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما قادر به من مؤمن اما فقط برای while.
من این کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما ممکن است را سادگی به کمک پر کسانی که
شکاف. در صورتی که شما در واقع که می
توانید انجام من خواهد مطمئنا تا پایان مجذوب.
سه شنبه 2 خرداد 1396 03:35 ب.ظ
It's very simple to find out any topic on net as compared to textbooks, as I
found this paragraph at this web page.
پنجشنبه 8 دی 1390 12:33 ب.ظ
سلام ممنون که به من سر زدین
چهارشنبه 23 آذر 1390 12:20 ب.ظ
سلام چطوری فایل pdf واسه دانلود میذاری که دانلود کنیم میشه بهم بگی باید بدونم فقط زودتر کامل برام توضیح بده
سه شنبه 22 آذر 1390 01:37 ب.ظ
سلام پروانه جون.وبلاگت عالیه خیلی از قالبت خوشم میادراستی میشه بگی چجوری لینک دانلود میذاری تو آپات؟یعنی کاری میکنی که مثلا ببننده ها بتونن اون فیلمو دانلود کنن.میشه برام توضیح بدی عزیزم ممنون میشم.
سه شنبه 22 آذر 1390 12:10 ق.ظ
سلام
از سهراب سپهری خوشم میاد شعراش قشنگن
پیدا کردم میخونمش من زیاد شعر شاعری دوست ندارم
دوشنبه 21 آذر 1390 11:30 ب.ظ
سلامممممممممممم
ا منم اوایل بدم میومد ولی با یکی اشنا شدم این اهنگا رو بهم معرفی کرد منم وقتی گوش دادم خوشم اومد درست شعراش غمگین ولی ادم بعضی وقتا به غم هم نیاز داره ولی بعضی از شعراش درباره حقیقت هایی که وجود داره
من هر وقت به دنیا میگم فلان تصمیم دارم همه چی خراب شده برا همین اکثر اوقات نمی دونم باورت بشه یا نه میگم زرنگی بهت نمیگم تا غافلگیر بشی به دنیا اینو میگم اونوقت اونم نیدونه دیگه منم موفق میشم
دوشنبه 21 آذر 1390 12:43 ب.ظ
وقتی که دلتنگه فایدش چیه ازادی
زندگی زندونه وقتی نباشه شادی
آدم که غمگینه دنیا براش زندونه
مابین صد ملیون بازم تنها می مونه
دنیای زندونی دیواره، زندونی از دیوار بی زاره
پرنده که بالش می سوزه، دل غم به حالش می سوزه
آخه مرگه واسش رهایی، پرنده که بالش میسوزه
آدمی که شادی نداره، به خدا آزادی نداره
میکنه زندگیش رو زندون، آدمی که شادی نداره
دنیای زندونی دیواره، زندونی از دیوار بی زاره
هوای قفس کشنده، بیرون پر از درنده، کجا بره پرنده
دنیای زندونی دیواره، زندونی از دیوار بی زاره

اهنگی از داریوش برای این زمونه که داریم داخلش میسوزیم و می سازیم
دوشنبه 21 آذر 1390 03:51 ق.ظ
salam hashare rangin bale man..
نمیدونم همینطور الکی چرا ازت خوشم اومده؟؟؟
آخه مال سلیقه ت هم هست.
اگه خودتم عین سلیقه ت باشی ،خواستنی هستی!!!!
دوشنبه 21 آذر 1390 12:45 ق.ظ
سلام ابجی خوبی؟
چه زندگی پر مشقتی داشت ها این او هنری ولی داستاناش باید جالب باشه دیدگاهش خوشم اومد راستی داستان سوپی بنده خدا هم باحال بود این همه کار کرد که بره زندان اخرش که تصمیم گرفت یه کاری برا خودش دست و پا کنه اومدن بردنش به نظر من که نباید جاوی دنیا از افکارت حرف بزنی باید تو ذهنت مرور کنی چون صدات رو میشنوه و شیطونیش گل میکنه البته شیطونیشم بعضی وقتا خوبه ما رو حکمتر می کنه و تجربمون بیشتر برای زندگی های ده برابر سخت تر در اینده
یکشنبه 20 آذر 1390 10:55 ب.ظ
مرسی که سر زدی و نظر گذاشتی !!! بازم پیش ما بیا
یکشنبه 20 آذر 1390 09:48 ب.ظ
سلام مرسی عزیزم
باشه منو با اسم وبم لینک کن یک سوال چرا وازه هارا باید شست؟
ممنون که سر زدی
یکشنبه 20 آذر 1390 09:32 ب.ظ
سلام
قربون خودم که اولم
از یکجای بدبعد میگم بت میتونی بری توwww.mozhi1370.blogfa.com
اون عکس یکیه دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

ادبیات و... دیگر هیچ!
مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دانلود رایگان کتابهای الکترونیکی فارسی www.zirebaran.org-----> دریافت کد شکل ایکون

شیعه آرت