تبلیغات
واژه - کتاب "مهربانی هایت را قسمت کن!" نوشته ی "محمود پوروهاب"
واژه
واژه هارابایدشست. واژه بایدخودباد, واژه بایدخودباران باشد.
کتاب "مهربانی هایت را قسمت کن!" کتابی هست نوشته ی محمود پور وهاب از سری "کتاب اندیشه". 
مهربانی هایت را قسمت کن! (از مجموعۀ کتاب اندیشه)

کتاب کم حجم و در عین حال پر مایه ای هست.این کتاب بر محور موضوع انفاق میچرخه و شامل آیات و روایات و داستان ها و توضیحاتی به زبان ساده و دلنشینه که مسلما از خوندنش لذت می برید. برای اطلاعات بیشتر میتونید بهاینجا برید. 

توی این پست من یکی از داستان ها کوتاه این کتاب رو میذارم:

 پاداش انفاق

وقتی دریچه ی کوچک خانه اش را گشود, سحر شیری رنگ قسمتی از آسمان و زمین را روشن کرده بود. مرد یهودی مثل هر روز وسایل کارش را برداشت و به سوی صحرا به راه افتاد.

وقتی به صحرا رسید, آفتاب خودش را از یال کوه بالا کشیده بود. مرد نگاهی به بوته های خشک و پراکنده ی صحرا انداخت و مشغول کار شد. بوته ها را یکی یکی از دل خاک بیرون آورد. آنها را دسته کرد و با طنابی پیچید و خوب گره زد. بعد دوقدم به عقب برداشت. با دقت به پشته ی بوته ها نگاه کرد. به خودش گفت:" این کوله بارم سنگین تر است. با فروش آن پول بیشتری به دست می آورم."

ادامه داستان در ادامه مطلب!


پشته را کول کرد
; سنگین بود. نفس نفس زنان نیمی از راه آمده را برگشت. احساس خستگی و گرسنگی کرد. زیر چند درخت, کنار جویباری بارش را زمین گذاشت. دو قرص نانشیرین را که در دستمالی پیچیده بود از زیر لباسش بیرون آورد. اول سر و صورتش را در زلال جویبار شست و بعد به تنه ی درختی تکیه داد و مشغول خوردن شد.

دشت پر از سکوت بود, تنها جویبار ترانه ی کوچکی را زمزمه می کرد.

ناگهان صدای گامهایی با صدای جویبار در هم آمیخت. مرد یهودی به پشت سرش نگاه کرد. پیرمردی فقیر عصا زنان به او نزدیک می شد. وقتی به دو قدمی او رسید, نگاه معصومانه اش را به دستهای او دوخت.

مرد یهودی سلام کرد. دلش به حال پیرمرد سوخت. هنوز یک قرص نان برایش مانده بود. از جا بلند شد و با مهربانی آنرا به پیرمرد داد. نگاه پیرمرد از خوشحالی برقی زد. دستهای لاغرش به آسمان بلند شد و عطر دعایش در هوا پیچید. با دعای او زیباترین غنچه ی لبخند بر لبهای مرد یهودی نشست.

 مرد یهودی بعد از کمی استراحت, بار هیزمش را برداشت و به سوی شهر راه افتاد. میدان شهر تقریبا شلوغ بود. هرکس برای کاری به آنجا آمده بود. مرد یهودی عرق ریزان پا به میدان شهر گذاشت. ناگهان همه ی نگاهها به سوی او چرخید. در گوشه ای از میدان, ابوسعد رو به دوستش کرد و گفت:هی عبدالله, این همان مرد یهودی نیست که پیامبر (ص) درباره اش گفت: به زودی عقربی پشت گردنش را می گزد و او را می کشد؟"

عبدالله به مرد یهودی نگاه کرد و گفت: " بله, خودش است."

ابو سعد که هنوز به حرفهای پیامبر شک داشت, خنده ای کرد و گفت: او که از من و تو هم سالم تر است..."

 در این هنگام نگاهشان به پیامبر افتاد که با چند نفر , کنار میدان صحبت می کردند.پیامبر با دیدن مرد یهودی گفت: "ای مرد, بار هیزمت را زمین بگذار!"

مرد یهودی بارش را زمین گذاشت و عرق صورتش را با آستین پاک کرد. پیامبر قدمی جلو گذاشت و به پشته ی هیزم نگاه کرد, انگار چیز عجیبی بر پشته ی هیزم می دید. همه متوجه نگاه پیغمبر شدند. دور پشته ی هیزم حلقه زدند. عقرب سیاهی روی هیزم بود و نیشش را در چوبی فرو کرده بود. مرد یهودی همین که عقرب را دید, از وحشت دو قدم به عقب برداشت و چشمهای از حدقه بیرون زده اش را به آن دوخت.

عبدالله آهسته به ابوسعد گفت:" دیدی؟ این همان عقربی است که پیامبر گفته بود! "

پیامبر رو به مرد یهودی کرد و گفت: امروز چه کار نیکی کرده ای؟

مرد یهودی مانده بود که چه بگوید:" چه کار نیکی؟ ها, یادم آمد. امروز قرص نانی به یک فقیر دادم."

پیامبر رو به مردم کرد و گفت:" خداوند به خاطر آن صدقه, نیش این عقرب سیاه را از او دور ساخت."

آفتاب خود را تا میان آسمان کشیده بود. مرد هیزمش را فروخته بود و با شتاب, مانند نسیمی سبک, به سوی خانه می رفت.می خواست هر چه زود تر همسرش را ببیند و ماجرا را برایش تعریف کند. با خود می گفت: "راستی, این محمد, این پیامبر اسلام, چه زیبا سخن می گوید. چقدر حرفهایش دلنشین است."

 * * *





نوع مطلب : داستان سرا، یک جمله از یک کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 04:54 ب.ظ
I all the time emailed this blog post page to
all my friends, for the reason that if like to read it next my
friends will too.
شنبه 18 شهریور 1396 07:37 ب.ظ
Hello! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog
platform are you using for this site? I'm getting sick and tired of Wordpress because
I've had issues with hackers and I'm looking at alternatives for another
platform. I would be great if you could point me in the direction of a good platform.
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:13 ب.ظ
Thank you for every other informative web site.
Where else may I am getting that kind of information written in such an ideal means?
I've a undertaking that I'm simply now operating on,
and I've been at the look out for such info.
چهارشنبه 21 تیر 1396 12:09 ق.ظ
I really like what you guys are up too. Such clever work and reporting!
Keep up the superb works guys I've incorporated you guys to
blogroll.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:28 ق.ظ
Hello are using Wordpress for your site platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get started and set up my
own. Do you need any html coding knowledge to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
شنبه 12 فروردین 1396 03:46 ب.ظ
magnificent publish, very informative. I'm wondering why the other experts of this sector do not realize this.
You must proceed your writing. I'm confident, you have a
great readers' base already!
دوشنبه 30 مرداد 1391 10:38 ب.ظ

سلام پروانه
چطوری حشره رنگین بال
تحول ایجاد کردی
نگاههات واقعا دارن ظریف و ارزشمند میشن.
بهت تبریک میگم...
پروانه :)
شنبه 28 مرداد 1391 11:04 ب.ظ
سیلام به روی ماهت به چشمای سیاهت
چشم وجود مبارکمو میارم
چچشم قالب گیر نمیاد اخه...
ا اون چیه دست؟
سییگااااااااااااااااارررررررررر
پروانه ^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

ادبیات و... دیگر هیچ!
مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دانلود رایگان کتابهای الکترونیکی فارسی www.zirebaran.org-----> دریافت کد شکل ایکون

شیعه آرت